X
تبلیغات
دنیای رنگ های من
 
+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 و ساعت |
بازم سلام

امروز يه پيام واسم اومده بود كه نميدونم چرا با اينكه الان به عشقم رسيدم بغض گلومو گرفت

شايد ياد تمام روزاي دوري و سختي افتادم

به ياد دلايي كه شكستم و دلم كه شكسته شد

هيچ وقت يادم نمي ره به خدا گله كردم كه اگه قرار نبود به هم برسيم چرا با همه ي سختي ها سر راهم اومد

بعد از اون همه سختي تو يه روز قشنگ ما عهدمون و بستيم

نميدونم چرا اما الان كه دارم به اون روزا فكر ميكنم دلم ميگيره اما خيلي برام يعني برامون شيرين اميدوارم دوست خوبم توهم به عشق قشنگت برسي.هيچي بهتر از اين نيست كه بعد از يه انتظار طولاني گرماي بودنشو بچشي

دلم واسه شيراز واسه روزاي خوبم اونجا تنگ شده برگشتم به شلوغي هاي تهران

اما شيراز واسم هميشه شيرين ترين خاطره هاست

به ياد روزي افتادم كه دلم واسه عشقم تنگ شده بود و كل شب گريه كردم صبح با بي حالي تمام رفتم كلاس

استاد داشت درس توضيح مي داد بهم زنگ زد و گفت بيا بيرون الان كه يادم مي افته باورم نمي شه بدون توجه به استاد پريدم بيرون و دوايدم حياط

واقعا شيرين بود

اون بيرون ايستاده بود

به خاطر همه چي سپاسگذارم

به خاطر بودنت    

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 و ساعت |
سلام

تو يه عصر بي حوصله ي بهاري در حالي كه تو كافي نت نشستم و صداي موزيك مي آد و بيشتر از اون صداي ماشينايي كه از  خيابون مي گذرند و صداي هر چند ديقه يه بار صرفه كردن خانومي كه دو تا سيستم اون ور تر از من نشسته در حالي كه يه مانتو آبي تنمه و شال مشكي پوشيدم و نزديك خونمون

يه خونه ي قشنگ كه من و از اينجا به آرزوهام رسوند به دانشگاهي كه دوست داشتم با همه ي سختياش به شغلي كه دوست داشتم و كسي كه عاشقش شدم

وقتايي كه بابا ميگه خونه رو بفروشيم يه غصه اي مياد تو دلم كه خدا مي دونه نمي دونم چرا اما اين خونه خيلي واسم عزيزه البته مي دونم به خاطر تمام لحظه هاي خوبي كه اينجا داشتم اي واييييييييييييييييييييييييييييييييييييي

داشت يادم مي رفت اومدم اينجا كه بگم چند وقت پيش كه اومدم راجع به مشهد نوشتم ،الان اومدم بگم مسافرت اول من وهمسرم رفتيم مشهد انقدر همه چيز خوب و عالي بود كه فكر ميكنم هيچي انقدر من و خوشحال نمي كرد.از سفرم بخوام بگم از روز اول رسيدنمون وقتي روبروي گنبد بوديم به همه ي روزايي كه به خاطر به هم رسيدنمون سختي كشيديم و از امام رضا خواستم تا وساطت كنه كه به هم برسيم و از اينكه دلم انقدر از دست اين و اون شكست و با ناراحتي گفتم نميخوام مشهد برم

حالا اونجا بودم و غرق همه ي اين فكرا...............نمي دونم چطور وصف كنم چه حالي بود اما فقط مي تونم بگم بودن من و همسرم تو اون لحظه هاي خوب كنار اون همه خوبي براي كسي مثل من كه اعتقادات ضعيفي داره واقعا خوب بود.

زياد وقتتون و نگيرم نمره هام اومده قبول شدم با نمره هاي عالي خيلي تلاش كردم واسه چاپ كتابم واسه امسال

نشد... انشاء الله بعد نمايشگاه منتظر باشين

+ نوشته شده توسط سحر در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 و ساعت |
سلام

امروز يه كاري كردم يا بهتر بگم يه حرفي زدم كه خيلي غصه خوردم از حرفم

نميدونم چي شد اما.....

گفتم دوست ندارم واسه اولين سفرم با همسرم مشهد برم امام رضا به دل نگيري به خدا منظوري نداشتم

مار و بطلبي يا امام رضا

ببخشيد اشتباه كردم بزار پاي جووني

به خدا ما جفتمون خيلي دوست داريم.


+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 و ساعت |
سلام

خیلی و قته به دفتر خاطره هام یعنی وبلاگم سر نزدم اما امروز اومدم با کلی حرف جدید

من برگشتم به جایی که بهشون تعلق دارم پیش کسایی که دوسشون دارم

خیابونایی که دلم براشون پر می کشید و این هوا..

چهار سال پیش فکر می کردم راه طولانی رو قراره برم البته واقعا طولانی بود اما زود گذشت خیلی زود.

این روزا خیلی روحیم بهتره و این رو مدیون کسی ام که بهش میگم شریک زندگیم

از همین جا از تمام دوستای گلم که این روزو یعنی(۱۲ بهمن) رو یادشون بود ممنونم و دوستای گلی ام که یادشون رفت بگم همه چی عالی بود جاتون خالی.

دلم براتون تنگ می شه اما اهمیشه به یادتون هستم.

 

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه چهاردهم بهمن 1391 و ساعت |

 

 

به هر کجای که پای میگذاری عشق را بگستران

    اول از همه در خانه خویش

                  عشق را به فرزندانت

                                    به همسرت

                                               و به همسایه ات نثار کن.

 

اجازه نده کسی پیش تو بیاید و بهتر و شادتر ترکت نکند.

مظهر مهر خداوندی باش                    

مهر در چهره خود

مهر در چشمان خود

مهر در تبسم خود

مهر در برخورد گرم خود

                                               مادر ترزا


 

مولانا عشق را سرچشمه حیات میداند و میسراید:

شاد بودن در شادی دیگران

و محزون در غم دیگران

با هم در روزهای خوش

و با هم در دوران دلتنگی

عشق سرچشمه توانایی است.

عشق،

صادق بودن با خود در همه حال

و صادق بودن با معشوقه ات در همه حال

گفتن و شنیدن حقیقت و پاسداری از حرمت آن

و خودنمایی هرگز

عشق سرچشمه واقعیت است.

عشق

رسیدن به درکی چنان کامل است که خود را پاره از دیگری بدانی او را بپذیری آن گونه که هست و نه به گونه ای که تو میخواهی

عشق سرچشمه ی پیوند  است

عشق آزادی در پیگیری آرزوها

و تقسیم تجربه ها با دیگران

بالیدن من و تو باهم و در کنار هم

عشق اطمینان از آن است که دیگری همیشه و در همه حال با توست

حتی در فراق او ،او را خواهانی

عشق سرچشمه امنیت است

آری ،عشق خود سرچشمه ی حیات استــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

خواجه شیراز اساس جاودانگی ر ا عشق میداند و میسراید:

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

                                             ثبــــت است بر جریده عالم دوام ما

و پنداری صدای سخن عشق را میبیند.که چنین می سراید:

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر       یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

و جبرا ن خلیل جبران بر این باور است که:

ایمان بدون عشق شما را متعصب

وظیفه بدون عشق شما را بد اخلاق

قدرت بدون عشق شما را خشن

عدالت بدون عشق شما را سخت

و زندگی بدون عشق شما را بیمار میکند.

 

رابرت برانینگ فقدان عشق را چنین می سراید:

عشق را از زمین بگیرید

چه می ماند؟به جز یک گور بزرگ برای دفن کردن همه ما....

 

 

اما سهراب سبز اندیش:

عشق را صدای فاصله ها نامیده و بهترین چیز را در عالم ،رسیدن به نگاهی دانسته که از حادثه ی عشق بر شده باشد.

 

 

ما با آن چه که عاشقش هستیم

شکل میگیریم

                                                گوته

 

 

عشق پیشوند زندگی و پسوند مرگ است

سرآغاز آفرینش

و تعریف هر نفس است

امیلی دیکنسون

 

 

عشق ایثار چیزی بیش از تمامی خود است،تنها در طلب لبخندی کوچک

عاشق بودن

همان است که بدانی دیگری کامل نیست

بنوانی بخش های نازیبا را ببینی  ولی

بر بخش هایی که دوست میداری تاکید کنی

و شادمانه هر دو را بپذیری

عاشق بودن

فدا کردن خود به تمامی است

آماده تا بگویی:

"اینک من دوستت دارم بسیار بسیار ...ندای تمام وجودم"

 

 

خدایا هر که را بیشتر دوست میداری به او بیاموز:دوست داشتن برتر از عشق است.

عشق من تو نسخه ی تمای شیرینی هایی هستی

که من در تمام طول عمرم خورده ام....

 

 

"عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد"

افلاطون

 

Jعشق غالبا یک نوع عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ استJ

شکسپیر

فرق بین عاشق و غریزه  طلب، به نازکی یک پوست است..

مواظب باشید سر نخوردید.

 

عشق حقیقی یعنی تو معبود من

و تو عشق من مهربونم

                                 

 

 

+ نوشته شده توسط سحر در سه شنبه شانزدهم آبان 1391 و ساعت |
از تو به آسمانها رسیدم ، شدم خورشید و بر روی دنیا تابیدم

از تو به دریاها رسیدم ، مثل یک موج خروشان در آغوش ساحل قلبت خوابیدم

از تو به عشق رسیدم ، عاشق شدم و راز عشق را فهمیدم

از تو به همه چیز رسیدم ، شدم همدلی برایت و همه درد دل هایت را شنیدم

از تو به فرداها رسیدم ، خوشبختی را در کنار تو بر روی صفحه دفتر عشق کشیدم

از تو به رویاها رسیدم ، در خیالم به حقیقت رسیدم ،

تو را لمس کردم و طعم عشق را با تو چشیدم

روزها میگذرد ، لحظه به لحظه با تو شیرین است ،

زندگی ام با تو همین است که من رسیده ام به جایی که

دلم نمیخواد هیچگاه ترک کنم این دنیای عاشقانه را!

رها کردی مرا از تنهایی آنگاه که نسیم عشقت گرد و غبارها را از دلم برد،

آنگاه که امواج پر از عشقت غمها را از دلم شست ،

شدم عاشق و نشستم در دلت ، هنوز به یاد دارم معجزه آن چشمهایت !

رسیده ام به جایی بهتر از تمام دنیا ، به جایی که پر از آرامش است ،

آری قلبت برایم یک کلبه عاشقانه است ،

که همیشه بمانم در آن ، تا از آن به تو برسم ، تا از تو دوباره به قلبت برسم!

از تو به جایی رسیدم که دلم همیشه میخواست ،

این تصویر را همیشه دلم، در ذهنم میساخت

که یکی باشد مثل تو ، مرا در این حال و هوای عاشقانه ببرد ،

تا از این رو به آن رو شوم ، این رو خیره به چشمهایت ، آن رو یک عمر گرفتارت !

از تو به تو رسیدم ، شدم قلبی و برایت تپیدم ،

تا از تپشهای من ، مال تو باشم ،

همیشه و همه جا جزئی از وجود تو باشم...


+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 و ساعت |
Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391 و ساعت |

در انتهای مرزهای بی عدالتی فرو مانده ایم!!

شریک دستهای ارغوانی باد،به منتهای ریزش عاطفه در اندوه قرنهای فرو رفته در منجلاب خودبینی....

این همه کبر از برای که به دوران آورده ای؟

مگر سیاه مشقهای رسته در پنجه هامان را ندیدی؟؟مگر از نگاههامان به درد آمدی؟ !یا چون در ایوان قاب اختیارت جای نگرفتیم؛به دشتهای باد سپرده شدیم؟؟؟

اندکی فراتر بنگر...

تو که ادعای خدایی را به لحظه های رسته در اندوهمان هدیه کردی؛شده آیا خدایی بنگری؟؟؟ تو چون خدای ادعای خویشی،من تسلیم تصمیم توام...

اندکی عدالت را بیاموز...

روزگاری نه چندان دور تو را به سخره خواهد گرفت،چرا که میدانی :روزگار همیشه بر یک امتداد منحنی نمی چرخد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391 و ساعت |
يك لحظه درنگ....

لحظه اي نگاهم كن.....اينبار همه ي حزار ساكت باشيد من بگويم

يك لحظه

خوهش ميكنم

فقط يك لحظه اين حرف دل همه ي شماست

اين لحظه و اين فرصت كه به من داديد آغاز است آغاز من كه حالا به پايان رسيده است

لحظه اي كه در آغوش مادرم به دنيا نگريستم خوبي نشانم دادي

عاطفه نشانم دادي

هر روز چيزي عطايم كردي روزي آموختم بزرگترين موهبت را آموختم

زبان باز كنم ،،،روزي معجزه اي ديگر شد قدمهايم را پيش گذاشتم توانستم بدوم به سمت كساني كه تمام دنيايم بودذند هر روز كه گذشت خوب و خوب بودن ها كم تر شد

ديگر هديه هايت كمتر و كمتر شد

آموختم حالا ديگر دنيا را هم بدوم نميرسم به كساني كه دوستشان دارم

آموختم هر قدر التماس كنم نمي ماند آن كس كه آرامش وجودم است

حزار وقتم تمام نشده يا ديگر نميگوييد

انگار همه مثل من هستند و گله داشتند يك گله ي كوچك

مهربانم به تو اگر بگويم....

نگاهم ديگر انعكاس نگاهت نيست فقط دوري است و دوري

اينجايي ها،اما مال من نيستي

همين جايي ها اما سهم من انگار نيستي قلبم اين روزها تمنايم دارد اما فقط همينم فقط همين بغض در هم شكسته

چشمانم را كه ميبندم ديگر به ياد تاب و سرسره ي كودكيهايم نمي افتم

ديگر ياد بازيهاي قشنگم نمي افتم فقط ياد همين حالايم همين تنهايي هايم خدايا بس است حق من اين تنها شكستن ها نيست

دروغ خنده هايم خسته ام كرده

صبرم رو به اتمام است آغازم باش به پايان رسيده ام.........

 

+ نوشته شده توسط سحر در سه شنبه هفدهم مرداد 1391 و ساعت |
Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه نهم مرداد 1391 و ساعت |
مونس واژه های من ، سلام  !!!
میدانی ،من گاهی کلمات را تسخیر می کنم تا شاید از درون آنها چیزی را دریابم که معنا ی تورا گاهی ،شاید (گفتم شاید) شاید درمکانی جسته باشند..
من حضور تو را ، حضور دست نیافتنیِ تورا هیچ گاه ، هیچ گاه در هیچ واژه ای نتوانستم پی جو با شم، پیدا نمی شوند اصلن ..
 اما گاهی نخواستم بیابم و نتوانستم آن را دنبال کنم ، این واژه های حسود ،هنگام دوست داشتن تو ،  یا قهرند ، یا فورانِ ازکلمه ؛ از بس که چشم دیدن دوست داشتنم را به تو ندارند...
پس بیا قولی بده مونس !
بیا با من  چیزی بگو که در واژه هایت نگنجد! باشد مونس ؟ جبران می کنم به خدا ...
این واژه های حسود ِ دمِ دستی دیگر تکراری شده اند ،
در تمام دیوان های من ،
در هیئت همه ی شاعران من ،
در پیشگاه تمام غزل های ناخواندنی ام ،
حتی ،
حتی ،
حتی در پیشگاه مقدس تو !!!
مونس ،مونس ! می دانی همه ی شاعران دست به یکی کردند ،سفسطه کردند که من برای ازتو گفتن واژه کم بیاورم ،
البته می دانی که عادت دارم به این دست  بازی های مسخره شان ؛
فقط دیوان های واژه های خصوصی ام ، تکرار زبان الکنم ، گاهی واژه های نه در خورِ تو را به سختیِ آن چه از تصورت بعید است می جویند ..
مونس . من دنبال واژه ام برای تو !
واژه هست یعنی؟ نه نیست ! به خدا نیست - حداقل برای تو نیست - همین تو..
نه واژه ای  نه کلمه  ،نه حرفی . راستی اصلن حرفی نداری که تو ! چه می بافم به هم که خودم هم نمیفهمم ..
 در برابرم که می نشینی کلمات موخره می گیرند / می لرزند / سرما می خورند / لال مشوند / همین جایند ها /اما درست پشتِ قشنگی تو /صداقت تو / / آرامش تو ، نگاه خیره ی تو ، دست های تو - وای دست های تو - و در پیشگاه مقدس گونه ات ، گم می شوند.. نه اینکه عمدی باشد ! نه! بیچاره ها دست ِ خودشان نیست..
هرکسِ دیگر هم روبروی تو باشد همینی هست که الانِ من  است . عاقبتش همینی میشود که منم ..
سرطان واژه های معلوم و در دسترس .. 

تازه این را نگفتم !
 من عاشق نگاه کردن به خنده های بلند بلند توام ،مخصوصن زمانی که مسخره ام می کنی/ با من اندکی حرف بزن ، از خودِ دور افتاده ات بگو ، در روزهای دوری من از تو ، درایام غمگینی های دو طرفه ای که داشتیم ،کمی می گویی؟
 بگویی، می گویم / می گویم رسوباتی که سنگ شدند/ جا خوش کرده اند و هم چنان از دوران غمگینانه ی من از تو..
مونس من
اگر این بارکلمه گیرم آمد ، اصلن از تو شکایت نمی کنم / شکوه نمیکنم / اخم نمی کنم /
این بهترین فرصتِ از توگفتن است
اگرواژه ها پا بدهند /  اگر اجازه بدهند / ازتو میگویم / فقط از تو مونس / این فرصت را نمی گذارم برای چیزهای دیگر ...
نمی دانم مونس شاید واژه ها همین ها هستند که دارم برایت مشوش گونه می نویسم / برای تو / فقط برای تو ، دوست داشتنی ترینم!!!

روبرویم بنشین / زانوی چپت روبروی زانوی چپم ،زانوی راستم روبروی زانوی راستت و نگاه خیره ی وحشی گونه ات هم ، آواره در چشمان خیسِ درهمِ همیشه ی من ...

راستی دستت را نمی گیرم !!!!!
واژه هایم گم می شود/ واژه هایم گم می شود
من تازه دارم برایت واژه پیدا می کنم ..
اگر دستت را بگیرم حواسم پرت می شود / حواسم که پرت بشود ،چرند وپرند می بافم
پته ام را میریزم روی  آب !
انگار واژه  هایی را که  از تو جاری می شوند، اشک ها هم می فهمند / آرام می ریزند / ببین!  حتی اشک ها هم حسودی می کنند / آهسته گوش می کنند که من برایت چه  می خوانم/ آن ها هم مثل من دنبال سوژه اند ، نه ؟/ این ها هم یک جورهایی نگاهم می کنند/ یک جورهایی هستند / کمی غریبه شدند ..

ناراحت نشو مونس!!! / حسودند...
به خانه ام که می رسم باز احساس می کنم که از تو می گویم..
راستی ،نکند تو همان آرامش همیشگیِ گم شده ی منی ؟
نه ! نمی گویم / اشیاء می فهمند / مایعات می فهمند / جامدات می فهمند/
حالا بیا و درستش کن / پاسخی  که برای حسادتشان ندارم /نه که نداشته باشم ! نه! واژه ای در خورِ تو و فهم آن ها نیست...
مونسم !
از تو که می گویم نبضم نمی زند / خونم از حرکت می افند / پاهایم کم رمق می شوند/ دستانم خواب می روند / اصن انگار تمام حواسشان به واژه های من ازتوست .
شاید پنهای برایت بگویم بهتر است/ کاش صدایت را می شنیدم . خیالی نیست ! باشد برایت می گویم حالاکه روبروی منی:
کلمات / واژه ها ، آدم ها ، همه چیز ؛ همه چیز را این روزها گم کرده ام
چیزی نگو ! بگذار حرفم تمام شود ، بعد !
انگار دارم ترک می کنم آن چه را که می خواستم مدتها پیش بنا برحکمی قاطعانه ، از سر بیرونش کنم.
نمیدانم چه می گویم ! ولش کن ! واژه ها را دریاب..
واژه ها ی خودت را دریاب
قابلت را دارم مونس؟
چیزی نگو ! می ترسم از جوابش
مطمئنم این واژه ها لیاقت تو را ندارند / اصلن اینها چه می فهمند که روبروی تو نشستن جدای از این که هر کسی را کر و لال می کند ، دیگر واژه ای یافت نمی شود... بگذریم !!!

در هرصورت دلتنگتم / می دانی واژه ها گاهی محرم اند،گاهی نامحرم . وقتی محرمند حسودند ، وقتی نامحرمند ،غریبه و خود سر... 
اما تفاوتی ندارد / از تو که بگویند متبرکان عالم اند
یاد تو که همیشه هست . واژه های خودت را خودت متولد کن / دریاب / کلمات تو زائیده  فقط احساس قشنگ تواند !!!
تو
تو
تو ،مونس / باستانی ترین واژه ای برای تاریخ / پیداترین کلمه ای برای تمدن ومن آواره در این تاریخ و تمدن و برگه های تقویم تو ...
اگر از دوراهی واژهایی که الان دیوارند  بگذریم ...             نه !
نمی گویم
همه سراپا گوش اند، این بار گول نمیخورم
گذشتنم از دوراهی واژه ها بماند وقتی که روبرویم / زانوی راستت روبروی زانوی راستم / زانوی چپم روبروی زانوی چپت/ دست ، نگاه و...
به اعتقاد من ، همین روزها خود خود تویی /
تو همه ی واژه های نیامده ای / خودت که هستی
و آبستن واژه هایی که هنوز باستانی ترین ِ مردم بخوانندت

                      

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391 و ساعت |
اندکی دیوانگی بد نیست.

کفش‌هایت را بکَن در برف

دست‌هایت را بزن در ابر

در خیابان، چشم‌هایت را به زیبایی

در بیابان، گوش‌هایت را به خاموشی..

گاه‌گاهی در زمستان گوشه در را برای باد

خیره شو در حالت قندیل‌ها گاهی.

ماه را از شاخه‌ها آزاد

ذهن را از حرف‌ها خالی.

گوشی‌ات را گاه روی میز جا بگذار

با خودت بنشین

از خودت بشنو

در خودت گاهی تکلّم کن.

روح را بی‌تاب‌تر از قبل

عشق را پُرشورتر از پیش.

اندکی دیوانه‌تر بد نیست!

شعر از استاد سید علی میر افضلی

+ نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391 و ساعت |
اینجا هیچ چیز با معیارهای من یکی نیست اینجا هیچ فریادی با صدای من همسو نیست.مردمان اینجا به من به چشمی دیگر می نگرند شاید این اشتباه دل من است اما .....مردمان پایتخت  را خود شیفته می انگارند و دل مار ا بی دل می شمارند.

مردمان اینجا در گوشه کنار حرف هایی می زنند و ای وای که شنواییم کمی قوی است و این حرف هارا در گوشه و کنار می شنوم اینجا دل به دل کسی دادن قدغن است.

اینجا خندیدن به معنای واقعی شوخی بزرگی است اما غصه خوردن عالمی دارد.عالمی که هیچ مونسی نداری و هیچ.اینجا اینجاست

صدای یک دانشجو از کیلومتر ها دور از وطنش وطنی به رنگ به رنگ تهران وطنی به رنگ روزهای کودکی روزهای جوانی زنهار که روزها میگذرانم در غربت دلی دارم تنگ دل خوشیم تنهاییست و نوشتن.

خنده هایم یاد خاطرات گذشته و گریه هایم حال امروزم صبح نمی شود هیچ پنجره ای برای دل من باز نمی شود

اینجا اینجاست اینجا شیراز است خوابگاه دختران.سحر.پاییز۹۰

+ نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه چهارم آبان 1390 و ساعت |

آبی دریا قدغن شوق تماشا قدغن

عشق دو ماهی قدغن با هم وتنها قدغن

برای عشق تازه اجازه بی اجازه

پچ پچ و نجوا قدغن رقص سایه ها قدغن

کشف بوسه ی بی هوا به وقت رویا قدغن

برای خواب تازه اجازه بی اجازه

دراین غربت خانگی بگو هر چی باید بگی

غزل بگو به سادگی ٰ؛بگو زنده باد زندگی

برای شعر تازه اجازه بی اجازه

از تو نوشتن قدغن گلایه کردن قدغن

عطر خوش زن قدغن توقدغن من قدغن

برای روز تازه اجازه بی اجازه

شهیار قنبری

+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه دهم مهر 1390 و ساعت |
چهار روزی می شه از صبح تا شب نقاشی میکنم و ترجیح می دم به هیچی فکر نکنم،طرح و شروع میکنم و دیوونه وار و عاشق مثل همیشه کار میکنم وقتی ساعتها بعد دست از کار بر می دارم با اتفاق همیشگی روبرو می شم یه یاس بزرگ که تمام وجودم و می گیره و دستم و برای ادامه ی کار میبنده....... استادم می گه هر وقت بدون فکر کردن دست به قلم بردی و قلم برات طرحی زد بهش فکر کن چون از ماوراء توء خسته ام...اسمم سحره نقاشم و هیچ نقاشی حرف دلمو نتونست  بگه... نقاشم واسه عشق به نقاشیم طولانی ترین راه هارو انتخاب کردم و رفتم وفاصله هایی که ازش بی زارم شد همه چیزم،غربت داشته های آخری رو که دلخوش بودم بهشون ازم گرفت.  اسمم سحره همه گفتن شادترین دختره دنیاست اما همون همه نزاشتن شادی سهم من باشه خیلی خسته ام تو شهری زندگی میکنم که معروف به شهره عشاق عالمه ولی آدماش بویی از عشق نبردن. من تو شهر معروف حافظ زندگی می کنم اما امروزه نه حافظی هست نه معشوقش که درس عشق و یاد هم شهریاش بده امروزآدماش با نقاشا خوب نیستن با دلای تنها خوب نیستن....  دلم می خواست هوا سردتر می شد و یه آتیش کنارم بود. تنهایی می نوشتم و مینوشتم تا مثل اون موقع ها خوابم ببره و تو خواب بنویسم و تو بیداری پاک نویس غلط هام بشم.... دلم میخواد بارون بباره حالا.................چه حس خوبیه مهم اینه اینجام ،الان ،تنها با هیجانی پر از حرف نگفته میون اینهمه بوم و رنگ میون اینهمه کتاب و قلم میون اینهمه اوهام وخیال نشستم و خیال می کنم یه روز می شه بشینم و به این حال خودم بخندم؟؟؟؟؟ دیروز استادم گفت سحر عاشقی؟با صدای بلند گفتم "بله" گفت آفرین به جسارتت گفتم "عشق بی عاشق من" خندید و گفت زندگی یعنی همین باور دارم زندگی یعنی همین ...میخوام بخوابم با اینکه دیگه رویایی هم ندارم... خواب هم رویای این نقاش نیست.نقاشی ها م خوابن بد نیستم.....خوبم نیستم ..... دنیا هوای دلم گرفته ست.خستست.قرار بود هرچی بزرگتر می شیم سخت تر شه امتحانا قراره هر امتحانی میگیری اگه پاس نکنیم دوباره بیاری برگه رو بزاری جلوم بگی سحر یا ببر یا بباز.... باختم باختم باختم انقدر قدرت دارم که اقرار کنم باختم حالا چشام ومی بندم و می گم میخوام  برگردم به بچگی هام و نقاش بچگی هام باشم دنیای نقاشی هامو بی خیال تر کنم هوای ابری شو پاک کنم می خوام یه خورشید بکشم یه کوه یه خونه می خوام خونم دود کش داشته باشه  یه جاده  می کشم نه جاده نمی خوام می خوام کنار خونم دو تا درخت باشه که یه تاب روش بستم روی تابم تاب می خورم و تاب می خورم و می رم تا آسمون انقدر می رم بالا که می رسم به آسمون اونوقت دیگه خیالم راحته دیگه به هیچی فکر نمی نکم دلم نمی خواد چشام و باز کنم چه خیال قشنگی چه خیال آرومی........ اینه دنیای این نقاش که غربت تمام داشته هاش شده
+ نوشته شده توسط سحر در سه شنبه یکم شهریور 1390 و ساعت |
خواستم شعر بنویسم دیدم حوصله ی این کارارو ندارم این وبلاگ راه اندازی شد تا نقاشی مورد بحث قرار بگیره اما تنها چیزی که راجع بهش نمیگیم نقاشی و هنره...........شایدم دلیلش این دنیای بی عدالته که من و برده اون سره دنیا که تنهایی  و غربت اجازه نمی ده به شعرام سری بزنم...کرده

غربت خیلی وقتا تاقتم و تموم می کنه و میگه برگرد به هر چی که بهش تعلق داری اما...بازم بغضم گرفت,یه روز یه دوست بهم گفت بغض اعتراضه اگه بشکنه میشه التماس

هنوز نقاشم هنوز خدار و تو نقاشی هام می بینم هنوز قدم می زنم و با خودم حرف می زنم هنوز وقتی باد می وزه چشام و می بندم و به هیچی فکر نمی کنم....بی صبرانه منتظر بارونم منتظر پاییزم



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سحر در سه شنبه چهارم مرداد 1390 و ساعت |

تنهاترین واژه برا ی بیان نگاههای خفته در خاک در امتداد نگاه  به وصال می رسد.لایه های سربی وجود در آغوش تنهایی خفت تا بودن را به صورتک های  همیشه خندان هدیه کند.ریزش سکوت به انوار طلایی خورشید می خندد،و  برای گریز از مکر همیشه پیروز به حقیقت در جوی می نگرد...

                                  چقدر تنهاییم در این بحبوحه ظلمت!!!

                                               چقدر تنها...

ترشی انار احساست را به لذت بادبادکهای آسمان ریا ببخش،از تو نیست...شیوه روزگار ماست این ستاره های پنهان پشت معجر آب

لاله را دیده ای که چگونه در آغوش باد می رقصد؟

                                                           می خندد..

                                                                       می گرید..

دودهای معلق در حجم اتاقم یه سکوتم می نگرد و می گوید:

                                                   عجب صبری دارد انسان!!

تو از غنایم روزگار چه تحفه داری؟؟؟ریسمانی به امتداد کوزه های همیشه گریان تا حقیقت همیشه گریزان؟؟؟؟

شوری سینه های محبوس تا تلخی افکار همیشه آزاد...

                                               بندی از برای رهایی بساز

                                           شاید این قرعه بنام من زده است..

                                                کجایی آزادی؟؟؟؟؟

                                                       

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سحر در شنبه دهم مهر 1389 و ساعت |
وقتی از هنر حرفی به میان می آید هدف هزاران هزاران حرف نگفته است شاید هنر در بزرگان هنر است شاید در دستان دانشجوی هنریست که شب ژوژمان باید تا صبح بیدار بماند و با عشق به توصیف احوالاتش در بوم خیالاتش بپردازد و شاید هنر فقط در دستان قدرتمندان است که روح هنر را هم به اجبار گرفته.

بیایید دروغ نگوییم و باور کنیم با بالاترین آرزوهای هنر و با عشق که این جملات را فقط در باب کسانی میگویم که سخنم را باور دارند و خود در این راه عشق را با چشم دل پذیرفته اند.

دروغ نگوییم و باور کنیم با بالاترین آرزوهای هنر در این دوره هیچ دختری فروغ نیست و هیچ پسری سهراب نیست به خاطر ساخت آینده ای نه چندان روشن هنر در قالب هزاران شکل در میآید میشود سلیقه ی تو تو تو ...نه من هنرمند نه منه عاشق نه من با هزاران فکر و ایده حال دروغ نگوییم هنر و باورهایمان نه در یک هنرمند که در روح تمام انسانها اینچنین گشته ای کاش دروغ بود و باور میکردیم روح هنر در پس تراش کوه برای چهره ی ریاست جمهوری نباشد و صرفا هنر باشد نه ساخت تندیس قدرتمند ترین ها کاش دیگر هنر قلبمان  در پس اتاقهایمان پنهان نمی ماند و دروغ های مردم پسندمان در کوچه ها هنرمان را جار نمیزد.

+ نوشته شده توسط سحر در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 و ساعت |

و اين منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درك هستی آلوده ی زمين

و يأس ساده و غمنا ك آسمان

و ناتوانی اين دستهای سيمانی .

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول ديماه است

من راز فصل ها را مي دانم

و حرف لحظه ها را مي فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاك خاك پذيرنده

اشارتيست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.

هنر هنر و باز هم هنر ..........و ناگفته های هنر

هنری که امروزه جای بحث را برای دوستان فراهم کرده هنر کانسپچوآل آرت یا هنر مفهومی است هنری که در اصطلاح برای توصیف آثاری که حقایق الهی و مفاهیم روحانی را با وساطت الگوهای رمزی غالبا کلی وثابت بیان میکنند.بنابر این هنر مقدس ماهیتا غیر شخصی است و صور و نظام ساختاری آن حتی اگر از طبیعت برگرفته شد باشند به جهان مینوی و روح کلی عالم اشارت دارند اغلب آثار هنر هندو هنر بودایی هنر اسلامی و هنر مسیحی قرون وسطی  از مصادیق بارز هنر مقدس هستند.

اگر از هنر گوییم هنر مایا -هنر مجسم -هنر محیطی- هنر مستقیم و هنر مغربی و هزاران هنر در باب هنرمندترین ها

به راستی هنرمند کیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من؟؟؟؟..........

تو؟.......

شاید او او که زیباست و زیبا می آفریند

به عنوان یک جوان در عرصه ی هنر با دیدی باز نسبت به جهان خلقت و تلاش ها ی بسیار برای ساخت زیباترین نگاه  و زیباترین صحنه  اعتراف میکنم زیباترین نگاه  برای همین انسانهای دو پا همین ما نوادگان آدم زیباتر نبود و زیباتر از صحنه ای جز خلقت خدا ندیدم...

 

+ نوشته شده توسط سحر در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 و ساعت |